تبليغاتX
زندگی من
زندگی من

 

گاهی گیج گیج میشم از مسیری که زندگی یک دفعه و بدون هیچ ذهنیت قبلی روی مسیرم قرار میده و ناگهان و بدون مقدمه همه چیز رو تغییر میده....گاهی انقدر زورگو و یه دنده میشه که مجبور میشی تموم راهی رو که با هزار ترفند و هزار شیوه تونستی به یه جایی برسونی و حالا میتونی روش حساب باز کنی....نیمه کاره رها کنی و به دستورات این جبار یکدفعه کل جهت هات رو به یه سمت دیگه متمایل کنی....

گاهی فکر میکردم این یعنی پایان همه هدفهات و کار نصفه و نیمه ای که هیچ جوری بهایی براش نمیشه قائل شد...اما حالا که یه کم بیشتر تو کوچه و پس کوچه های زندگیم گم شدم و دوباره تونستم خودم رو پیدا کنم ،اینطوری استنباط کرده ام که زندگی هم مثل همه کائنات موجود توی این دنیا،یه روزایی تنبل میشه و یادش میره چه نقشه هایی کشیده،اصلا انگار سرش به یه چیزهای دیگه گرم میشه و به طور موقت دست از سرمون بر میداره....اینجاست که باید با سرعت زیاد و تبحر از غفلت زندگی استفاده کنیم و اون راههای نیمه کاره رو تا انتها بریم....چه لذتی داره وقتی اینطوری بتونی زندگی رو دور بزنی....!

اینجور وقتها بیشتر میفهمیم که چه قدرتهایی داریم و ازشون بیخبریم!ولی خودمونیم اینطوری موفق شدن خیلی دلچسب تره !توی جغرافیای زندگی مهم نیست توی دریا باشی یا توی صحرا...تو کوهستان باشی یا توی یه دشت سرسبز....مهم اینه که هم دریانوردی بدونی و هم کوهنوردی...مهم اینه که بدونی تو هر جایی از کدوم هنرت استفاده کنی!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:35 توسط شهره| |

همیشه ،آغاز کردن زیباست!

شروع شاید از آنجایی  پا بگیرد که گمان من و تو همه چیز را یک پایان تصور میکرد...

بیا با هم شروع کنیم...آغاز کنیم راهی پر از علامت سوال را...

امید را بر دوش خواهیم گرفت وبه وزن زیادش خو خواهیم گرفت...بیا نترسیم!

به پاها و دستهایمان ایمان داشته باش وبه دلی که سرشار شده از هر چه خوبی و رنگ شاد است....

این فصل را با همه خوب و بدش ،تمام میکنیم

کتابخانه دل من وتو ،کم کتاب ندارد...

دوباره مینویسیم،میرویم،دل می بندیم ،از ترس نمیترسیم...دوباره قله نورد خواهیم شد

من و تو با هم شرط میبندیم که آینده مال ماست....سر همه آنچه تاکنون نداشته ایم

دست و دلت نلرزد....همه را به ماه زندگیت بسپار

من و تو دل ماه را سالهاست که از آن خود ساخته ایم...

فقط یادمان باشد ،امید هر چه سنگینتر شود...تحلمش بر دوشهایمان،راحتتر است...

به من قول میدهی امید را روی زمین رها نکنی...؟!

 

پیوست- از تمام دوستانی که قالب نایت اسکین دارند خواهشمندم از قالبهای دیگری استفاده کنند...مثل اینکه بعضی از آنها به دلیل داشتن ویروس ،سیستم ها را به هم میریزند...لطفا پس از عوض کردن قالب خبرم کنید که بتوانم به شما سر بزنم....ممنون.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:2 توسط شهره| |

 

 

 

مدت طولانی مشغول پرستاری از بچه های نازنینم ،باربد و بیتا بودم که به شدت بیمار بودند و امروز بیتا بعد از ۱ هفته و باربد بعد از ۴ روز بیماری به مدرسه رفتند....اما حضور اونها موهبتی بود تا خودم رو پیدا کنم....

باورش شاید سخت باشه ولی امروز خیلی دلتنگشون هستم،تا برگشتن اونا از مدرسه شاید ۳ ساعت بیشتر نمانده ولی من بیتاب آمدن فرشته های کوچولوم هستم....

گاهی فقط موضوعی که ما رو درگیر میکنه خودش توی یک نگاه یه معضله اما این روزها که گذشت باور کردم که توی هر سختی درسی هست...شاید بودن بچه ها و دیدن آنها توی اون تب شدید و حال بد،زجر آورترین صحنه هایی بودکه یک مادر میتوانست تحمل کند و از درون به هم بریزد،اما الآن فکر میکنم لازم بود....لازم بود یاد روزهایی بیافتم که وقتی تب داشتم غیر از مادر و پدرم کسی نبود که به ناله هایم پاسخ دهد،یاد روزهایی که با هر دلنگرانی کوچک و گاه و بیگاهم....کسانی رو داشتم و دارم که دلنگران تر از خودم باشند به حالم....هنوز هم یادم هست اما گاهی بعد از بزرگ شدنمون ،باوجود فرشته بودن،بالهامون رو توی همون کودکی جا میذاریم  ویادمون میره  که چقدر میتونن بهمون کمک کنند تا فاصله ها رو کم کنیم....تا یاد اون دو موجود عزیزی بیافتیم که تمام زندگیشون ما هستیم! همه اینها نه اینکه به علت کم محبت شدن و بی مهر شدنمون باشه،که به دلیل روزمرگیهامون و در گیر شدن با مسائل ریز و درشتیه که هر گوشه ای از زندگیمون پیدا میشه و اینقدر مشغول و سر در گم و گرفتار میشیم که احساس میکنیم این بالها روی تنمون سنگینی میکنند و بازشون میکنیم و یه گوشه امن پنهانش میکنیم تا بعد از فراغ کاریمون دوباره به این تن خسته وصلش کنیم....اما خستگی ها مجال نمیده و خواب خوش زندگی از خود بیخودمون میکنه و حتی گاهی مدتها طول میکشه و ما یاد بالها مون هم نمیافتیم و دلتنگشون هم نمیشیم....به نبودنشون عادت میکنیم نه اینکه کار کردن،تفریح وهمه اینها ،حتی زندگی بدون اونا راحتتره،دیگه فراموش میشن.....

یه روزی ...یه جایی یادشون می افتیم ،چون برای فرشته بودن  ،برای هنوز فرزند مهربان و با وفا بودن ....برای محبت به دیگران،برای فراموش کردن بدیهای بقیه و زود آشتی کردن ،برای  زندگی به سبک بچه ها و پاک و بی آلایش بودن باید فرشته خو بود ....باید مثل بچه ها بود....بعد اینجوریه که یاد گذشته هایی می افتیم که بال داشتیم،مهربون تر بودیم....با محبتتر بودیم....دیر از فداکاری و گذشت خسته میشدیم،بهترین پناهمون آغوش پدر و مادری بود که همیشه منتظر یه لحظه دیدن وما و چند جمله حرف زدن با ما هستند.....و یادمون می افته که اون بالها رو کجا گذاشتیمشون....دیر نیست هنوز....

میشه دوباره اون بالها رو به این جسم سبک ببندیم و سنگینی مهر ومحبت اون رو با خودمون تا همیشه حمل کنیم....خستگی از کمک به دیگران و دیدارهای خوب حتی بین این همه کار و گرفتاری یه خستگی لذت بخشه که اثرات مثبتش به همه خستگیها می ارزه.... لا اقل یادمون میمونه  مثل بچه ها باشیم...پاک و مهربون.....عاشق پدر و مادر....عاشق همه چیزهای خوب....حجم این بالها رو اگه تحمل کنیم بهتر از اینه که یادمون بره کجای کوچه پس کوچه های زندگی بالهامون رو پیدا کنیم!؟

                                                                                                                                         

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:22 توسط شهره| |

 

شبها همیشه زیبایند  وروزها ....نمیدانم!

رازها همیشه جذاب....

یادها گاه تلخ و گاه شیرین

و خیلی بعد از من وتو همیشه آبستن ناب ترین  صداقتها

این روزها چه تعجیلی دارند در نمایان کردن رازهای روز بعد...

من منتظرم

منتظر جدید ترین سوژه بی دفاع فردا

شاید فردا من به خودم بخندم....

فکر میکنم حوصله آدمها سر رفته....

روزگار وارونه ترین شکل ممکن دنیاست!

 

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:58 توسط شهره| |

از همه دوستان مهربون و خوبم ممنون که خیلی کامل نظرات خوب و مفیدشون رو اینجا نوشتند....اما قرار بود یه نتیجه کلی بگیریم و قاعدتا نظر همه محترم  و قابل احترامه...اما با توجه به اینکه میبایست ۱ نظر رو انتخاب میکردم نظر بهاره عزیزم رو انتخاب کردم به عنوان بهترین و کامل ترین نظر....

به نظر من اگه فقط به خواسته هامون فکر کنیم و روش تمرکز کنیم زندگی راحت تر میگذره!! تا اونجا که میشه به جنبه های منفی زندگی فکر نکنیم بهتره و من معمولا اگه زمانی اوضاع ، با اینکه من مثبت فکر میکنم و انرژی مثبت به کائنات میفرستم مطابق خواسته من پیش نره مطمئن میشم که یه حکمتی داره چون همیشه از خدا میخوام که اون چیزی که به صلاحه سر راهمون بیاد ... تجربه بهم نشون داده که هرچی به منفی ها دقت کنی چندین برابر از اون رو دریافت میکنی ... تلاشمونو تا نهایتش میکنیم و بقیه رو هم به خدا واگذار میکنیم ... اینجوری راحت تر میشه زندگی رو گذروند ....

امیدوارم فکر نکنید چون خانم برادرمه نظرش رو اینجا به عنوان بهترین نظر گذاشتم...انصافا این نظر هیچ جایی برای نا امیدی ومنفی بافی نگذاشته و با طبیعت و زندگی ساز موافق داره و باعث میشه درست در جریان ناب زندگی قرار بگیریم...

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:8 توسط شهره|

امروز با دیدن  یه پست توی  http://hessezibayezendegi.blogfa.com خیلی گرفت...یاد تمام آرزوهایی افتادم که هر کسی میتونه برای فرزندش داشته باشه....دیگه توضیحی نمیدم و میسپرم به دلهای پاکتون که میدونم میدونه دل گرفته یعنی چی!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:20 توسط شهره|

خیلی چیزها توی زندگی هست که بودنشون نشانه زندگیه ولی ما آدما چون گاهی خیلی احساساتی میشیم از اونا بد میگیم....مثل بی وفایی،دروغ،سختی ها و مشکلات و مرگ و غم و غصه....اما واقعیت اینه که تا زندگی و تمام مشتقاتش ،وجود داره ،این مسائل هم وجود داره....

چون من صادقانه برخورد میکنم،دلیلی نداره انتظار داشته باشم همه صادق باشند!

اینا رو نگفتم که بیاییم هی حساب کنیم چی خوبه و چی بده،چون جدا اینقدر تکراریه که حتی برای خودم هم گفتن اینا،یه نوع وقت کشی بیخودیه...منظور من اینه که هیچ چیزی توی این دنیا طبق حساب و کتاب من و تو پیش نمیره،اما گاهی با نظرات و ارزشهای ما موافقه و گاهی مخالف....اگر موافق باشه که چه بهتر!

اما اگه اوضاع طبق ارزشها و انتظاراتمون از زندگی پیش نره چه باید کرد؟

این پست یه نظر خواهی و یه جور پیدا کردن راهه....امیدوارم صادقانه روشهای خودتون رو بنویسید تا بتونیم نتیجه خوبی بگیریم....ممنونم.

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:44 توسط شهره| |

 

صبح پس از بیدار شدن از خواب،پرده ها را کنار زدم و با شادی پنجره را باز کردم...هوا پر بود از بویی دوست داشتنی و آشنا بوی خاک...بوی برگ ...بوی پاییز...!هوا هم خیلی خنک شده،باور کردنش سخته،چون زودتر از آنچه فکر میکردم،پاییز تا پشت پنجره اتاقم آمده است....صدای غار و غار کلاغهای بزرگی که لا به لای چنارهای بلند حیاطمان لانه ساخته اند وصدای برگهایی که همه جا رو پر از رنگهای زندگی کرده اند،حس  ساده دوست داشتنی و خوبی به من داد،حسی آشنا...بوی مهر را از همین هفته و از حوالی همین لحظه های آخر تابستان...میتوان استشمام کرد.ناخودآگاه شعری از آکوت را با خودم زمزمه میکنم که دلم را به کودکی هایم میدوزد و روزهای مدرسه.....

پاییز مهربان

آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان

با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش

نقش هزار پرده ای از یادها بکش

لختی درنگ کن

از سطر سطر دفتر یادم عبور کن

با من کتاب خاطره ها را مرور کن

تو یادگار عمر به تاراج رفته ای

در روزهای خاطره انگیزت

پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام

من دگمه های لباسم را

با دستهای مهر تو می بندم

در کوچه های خاطره انگیزت

دنبال عمر گمشده می گردم

گلدان شمعدانی و یاسم را

 با قطره های مهر تو آب میدهم

با من بمان....با من بخوان

همراه من کتاب زندگی را ورق بزن.....

وحالا.....نقطه سر خط...و حالا زندگی باربد وبیتا تکرار شاید مدرن تر کودکی من و بابک خواهد شد....کسی چه میداند شاید حس امروز من روزی در آنها تکرار شود!این تکرار را دوست دارم،چون سرشار از انرژی و شادی  است...

با عطشی سیری ناپذیر پاییز برگ ریز را بو میکشم و پر از یادهای رنگارنگ درس و مدرسه و نیمکتهای امضا شده ،میشوم...دوستت دارم پاییز.....!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:7 توسط شهره| |

نفس کشیدن چه سخت است و دیدن همه چیز

گوش کردن به همه صداهای آشنا وغیر آشنا

هیچ داستانی ذهنم را به سوی خود نمیکشاند

دستهایم پر از حسرت  وچشمانم منتظر

فیلمها همه بی محتوا و توخالی

 هیچ طعم وبوئی وسوسه انگیز نیست

حتی بوی قهوه وطعم دلچسب انار هایی که با هم چیدیم

من تماس بیدرنگ واقعیت را بر پوسته حساس دلم میفهمم

خوشخیالی است تمام ابریشمی که شاید این پروانه در حال رشد بتند

اتفاقی بس مهیب افتاده برایم

تو نیستی....تنهای تنها بین این همه آشنای غریب

بین رسیدن و افتادن....نه بین کال بودن و کرم خوردگی...

دنیا به آخر نمیرسد چرا؟!تو میدانی؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:15 توسط شهره| |

 

اونوقتها بازی لی لی را خیلی دوست داشتم ،از این تیز و تند و در عین حال تند رفتنه ،خیلی لذت میبردم همه لذت بازی به این بود که هی جلو میرفتم ....۱و...۲....و۸   آخرش ۸ بود.زندگی هم مثل لی لی لذت بخشه و انگار تکرار همون تجربه شیرین.

وقتی به جلو میره لذت میبریم و این وسط گاهی سنگمون از جایی که باید بیافته بیرون هم میره و گاهی روی خط!در هر حال شکست هم داره  ،اما پیروزی بعدش خیلی لذت داره!چیزی که باعث میشد بی محابا و خستگی ناپذیر تلاش کنیم تا  بالاخره پیروز و دلخوش باشیم همون ۸ آخر بود که از ابتدای بازی با یه آهنگ دلنشین ما رو مجذوب و مصر میکرد که بالاخره به دستش بیاریم و هیچ چیز حتی بزرگترین نان خامه ای یا قشنگترین عروسک با موهای طلایی هم ،اون لذت رسیدن به خونه ۸ لی  لی رو نداشت.

حالا که بزرگ شدیم به خونه ۸ لی لی میگیم هدف و تموم هم و غم ما رسیدن به اونه و تنها فرقی که با کودکی کردیم اینه که ۸ های لی لی ما زیاد شده و بجای یک خونه ۸ چند تا هم خدا و دیگران ،تو لی لی سرنوشت و زندگیمون قرار دادن و خودمون هم چند خونه ۸ دیگه به اونا اضافه کردیم....حالا هی نشستیم و غصه میخوریم که چرا زندگی بد شده و بچگی ها چه زیبا بود ولذت بخش وهزار قر و اطوار داریم که افسردگی دارم و هزار بیماری خودساخته دیگر.....

من و تو اگه بخوایم میتونیم مثل همون بچگی هامون خوش باشیم و حس پیروزی رو دوباره و دوباره لمس کنیم....اولین کار اینه که یه دستمال مرطوب از عقل برداریم و محکم روی اون ۸ های اضافی بکشیم و ببینیم کدومها واقعا ضروری هستند و کدومها بیخودی شدن خونه ۸ !اگر باز هم زیاد بودند نگران نشیم ،با نظم وترتیب دادن به اونها میتونیم بعد از خونه ۷ بگیم:۸ اول.... ۸دوم....۸سوم....الی ۸ بینهایتم...اینجوری بازیمون مثل اونوقتها سر و ته پیدا میکنه و میشه امید داشت که به موفقیتها رسید...یکی پس از دیگری و دیگه توقع نداریم که بشه یه پامونو توی ۲ تا و چند تا خونه ۸ با هم بگذاریم! اونوقت می بینیم  ساعتها و روزها چه سریع دارن میرن و من وتو حتی وقت نداریم به افسردگی فکر کنیم یا فکر کنیم توی هوای گرم داریم لی لی بازی میکنیم یا توی هوای سرد.......ما فقط به خونه های ۸ فکر میکنیم اونم به ترتیب!

                                                                           

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:58 توسط شهره| |

 

اینجا،پشت این پنجره کوچک وحقیر

هنوز دخترکی دستهایش را برای آینده ای پرتقالی تکان میدهد.....

اینجا ،آشفتگی های ذهن یک زن

نگاه دخترک را با نگاه نگرانش پیوند میزند

این منم ،دخترک کودکی من ،هنوز منتظر است

چند بار دیگر باید منتظر رفتن و آمدن خورشید باشم

چند برگ دیگر از درخت پشت پنجره باید بیافتد

وچند بار دیگر ستاره ها را بشمرم 

                       چقدر آینده های خوشرنگ بد قولند! 

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:46 توسط شهره| |

 

گاهی زندگی خیلی سخت میشه وانقدر سخت میگذره که بدون اینکه متوجه باشیم اینی که طلب میکنیم به ضررمونه،هی از خدا می خواهیم که زودتر بگذره و آرزو میکنیم روزها شتاب بگیرند و انقدر سریع بگذرند که زودتر اون پیچ و تابهای تند و سرگیجه آور زندگی پشت سر گذاشته بشه وبرسیم به یه مرحله نو و یک مسیر صاف و بدون سربالا و سر پایینی!

این روزها عمیقا فکرم مشغول این قضیه است که مگه چقدر امکان معجزه و جهش تو این جاده هست که داریم به خاطر رسیدن احتمالیمون به اون،تمام لحظه هامون رو یکی یکی ذبح میکنیم؟حال اینکه همه این دست و پا زدن ها همه به خاطر یه سری شایدهاست که هیچ اطمینانی پشتش کمین نکرده!

این شایدها تمام فکرمون رو میگیره ،چون شیرینه و به تلخی اون لحظه هایی که توش هستیم،فخر می فروشه،اما اگر همه زندگی پر از این پیچ و تابها باشه و هیچ وقت جاده هموار نشه باید بااین توهم وسراب پنداری ها ،لحظه هاشو کشت و از دست داد؟

این زمانهایی که بی وقفه داریم بر بادشون میدیم،همون عمر گرانمایه ایه که دیگه بر نمیگرده وسالها بعد که گرد پیری روی تمام وجودمون نشست،لب یدونه از همون پیچهای تند میشینیم و میگیم:حیف کاش حواسم جمعتر بود و سر پیچ مثلا پنجم میدیدم آسمون چه رنگی بود؟ کاش توی اون سربالایی شدید فلان زمان دست دوستم رو هم میگرفتم و باهم میرفتیم......

دوست ندارم به چنین کاش هایی برسم!خدایا کمکم کن که سر هر شیب تند و در هر ناهمواری یادت باشم و مطمئن بشم که از امتحان اون لحظه موفق بیرون اومدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:41 توسط شهره| |

 

هنوز،هیچ سرخی در ذهن پر تشویش من،به سرخی گلهای قالی مادر بزرگ نیست

هنوز من هیچ خواب نیمروزی را ،به شیرینی خواب بر روی قالی اتاق پر آفتاب او تجربه نکرده ام

فکر میکردم بزرگتر که شدم چه سرخی های آتشینی خواهم دید

وچه اتاقهای آفتابگیری.....

اشتباه میکردم

کاش عمیقتر به خواب میرفتم!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:59 توسط شهره| |

من پاکترین مصراع زندگیم را به شانه های تو ختم میکنم

نیلوفرانه دلم را به سبزی زلال نگاهت تاب میدهم

برگ میدهم و شکوفه هایی که باد بیرحم وحسود بر بادشان میدهد...

نمی هراسم اما....

اینجا یک من ،یک تو و یک دنیا آغاز نقره ای

اینجا شانه های محکم و معتمد تو  و دستهایی پر از گرمای زندگی

و جایی همین نزدیکی دوباره من ،پر از آینده ی نیلو فری

برگ میدهم و شاخه های زیاد....

من لبریز از تو وتو سرشار از حس تکیه گاه بودن

بر لب عمر رفتن ها وآمدنها را تسلسل وار تعقیب میکنیم

مامنی ساخته ایم  زیر آفتاب ،گاه ابر و گاه باران وتگرگ.... 

هی شکوفه میدهیم و هی باد ناگوار...

بگذار اینبار قمری کوچک میان سایگاه من وتو لانه کند

دیگر باد هم دلش نمیآید آرامش تابستانی ما را به هم بزند...!

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:2 توسط شهره| |

الآن تقریبا۵ روزه که از سفر اومدم وانقدر کار و مشغله داشته ام که تا امروز وقت برای نوشتن و...پیدا نکرده بودم.امروز هم باز دیدم هنوز حال وهوای سفر از ذهنم نرفته وهنوز دارم فکر میکنم کاش هفته پیش بود،خیلی خوش گذشت و جای همه خالی بود.گاهی یه چند روز از مشکلات و کارهای روزمره فاصله گرفتن و سپری کردن لحظه ها با اونایی که دوستشون داریم میتونه چه معجزه ای بکنه!

توی این سفر من با دوست عزیزم که از حدود۲۳ سال پیش با هم صمیمی ورفیق شفیق هستیم و همسرهای عزیزمون که حالا با هم دو دوست خیلی خوب شده اند و نیز فرزندان گلمون همراه بودیم وخلاصه این که خیلی خوش گذشت.یه ماجرای جالبی که فکر میکنم همیشه توی ذهنمون بمونه این که من و دوستم فاطی،یک شب تصمیم گرفتیم بریم توی ساحل و درست کنار امواج زیبای دریا، زیر نور ماه و جایی که با همیشه متفاوت باشه نماز مون رو بخونیم.من و فاطی تصمیم های عجیب و غریب زیاد میگیریم وهمه تقریبا به این مورد عادت دارن!اما چشمتون روز بد نبینه ،باربد ومحمد(پسر فاطی)موقعی که مشغول گفتن قنوت بودیم از پشت سرمون اومدن که ما با دیدن سایه های مشکوک و ۲متری اونا چنان جیغ زدیم وترسیدیم که بقیه نمازی رو هم که خوندیم،با دلهره خوندیم......اما صحنه فوق العاده جالبی بود.

اینم چند عکس هنری از ویلایی که ما توش بودیم و من و دوستم......!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط شهره| |

آدم لجبازی نیستم واین توقع رو ندارم که همه مثل من باید به زندگی نگاه کنند،به باورها و به همه چیزهایی که اطرافشونه وگاهی نمیبینند و گاهی خودشون رو به ندیدن میزنند.اگر هم بعضی وقتها حس کنم دقیقه ها و لحظه ها  باهام قهر کرده اند واز سر ناچاری دارن میگذرند،قد اونا میشم،روی زمین جلوی پاشون زانو میزنم وسعی خودم رو میکنم تا دل اونا رو به دست بیارم،زیاد طول نمیکشه که میبینم،دوباره با من مهربون میشن و سریع و خوش ،میگذرند.دنیای من خیلی عجیب و غریب نیست و شاید ساده تر از اون چیزی باشه که توی یه نگاه به نظر بیاد،ولی این خیلی برام عجیبه که چرا فقط یه نگاه؟

یعنی توی این دنیا واین همه لحظه سرگردون که اصلا صرف هیچ چیز مشخص و درستی هم ممکنه نشن وشاید حتی قربانی درنگ های وقت و بی وقت ما بشن،وقتی برای یه نگاه دوباره به همدیگه و  پرسیدن دغدغه هامون و فکر کردن به این که می تونیم کاری کنیم که راحت تر بتونیم با هم بخندیم و زندگی کنیم،نداریم؟!دلم خیلی میگیره وقتی میبینم خیلی راحت با همه ادعا،دست دست میکنیم توی ترسیم یه لبخند توی یه صورت پر از تشویش و پر از غم،اونم وقتی که هم قلم هست و هم رنگ و هم همون  صورت که شاید درست رو به رومون باشه و ما راحت دیدنش رو انکار می کنیم!

آدم لجبازی نیستم ولی بعضی وقتها دلم می خواد لج کنم با دنیا و با سختگیریهای مسخره اش،با ساز مخالفی که گاهی روی تمام احساسات من میزنه!دوست دارم یه بادبادک از آرزوهام درست کنم و بدمش به باد روزگار!انقدر بفرستمش بالا که دیگه دیده نشه.چه فرقی میکنه برای این مردم که خودشونو به ندیدن میزنند؟وقتی جلوی چشمشون نباشه لا اقل دلم نمیگیره که چرا.....!آرزوهامو میفرستم بالای ابرها و اگه شانس بیارم وسر راه به چیزی گیر نکنه،میرسونمشون به دست خدا!

میدونم خدا خودش رو به ندیدن نمیزنه و اگه تونسته باشم بادبادکم رو درست رنگ آمیزی کنم،خوب و محکم بسازم و.....خدا هیچ وقت نخ بادبادکم رو پاره نمی کنه!هیچ وقت هم از بالا رفتن های من دچار حسادت و بخل نمیشه.آخه برای این که دچار احساسات سطح پایین نشیم باید خودمون سطح بالا باشیم و کی از اون بالاتر؟میگن خدا از دل آدما خبر داره،پس حتما میبینه که روی بادبادک من گلهای شقایق هم هست آنهم سرخ سرخ،اشکها و بغضهای مانده در راه و ده جور دل نگرانی برای فردای من،میبینه که هنوز رد التماسهای من بر صفحه کوچک بادبادکم،خشک نشده!

آره من بادبادکم رو میسازم و لج میکنم با همه نیروهای مخالفم،هوا هم می خواد ابری باشه،می خواد آفتابی،می خواد طوفان باشه،می خواد آرام!آدما دوست دارن ببینن،دوست دارن نبینن!حتی می تونن ببینن و خودشون رو به ندیدن بزنند!اهمیتی به این ناگوارهای پیش پا افتاده و حرفهای گربه سیاه نمیدهم  ،بقول عزیز:به حرف گربه سیاه بارون نمی آد!اصلا بیاد،مهم نیست!من بادبادکم را هوا خواهم کرد!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:25 توسط شهره| |

 

امروز اصلا حال و حوصله نداشتم ونمی دونستم روز رو چه طور شب کنم؟!سعی کردم مثل باربد فکر کنم و مثل بیتا عمل کنم!بچه ها از لحظه ها بیشترین بهره رو می برن و به نظر من یکی از خوشبختترین موجودات هستند ،چون در لحظه زندگی میکنند.امروز دست از سخت گیریهای مامان مآبانه برداشتم ورضایت دادم ،رو نیمکتهای میدان اسبی با باربد وبیتا بستنی بخورم،بخندم و  قهقهه بزنم وقتی کبوتری که روی درخت بالای سرمون بود،روی آستین لباسم،کثافت کاری کرد،انقدر که از خنده اشکم راه بیافته و کلی بهم خوش گذشت وقتی مثل اونها فکر کردم.

امروز با اونا کنار باغچه آب بازی کردم واینقدر روی خودم و اونا آب ریختم و خندیدیم که حس کردم غصه ها وفکر و خیالهای شب گذشته ام با همون آب ،آب رفتند و کوچک شدند و بعد هر سه خیس خیس به خونه اومدیم.اصلا نگران لک و لوک شدن  سرامیکهای هال نشدم!اصلا نگران دیر شدن نهار نبودم ،و همه چیز به جای خود انجام شد.بچه ها معلمین خوبی هستند که خیلی خوب با بازیهای روزگار کنار میان و اگه گاهی سعی کنیم تو کلاس درسشون شاگرد درسخوانی باشیم ضرر نمی کنیم! ما آدم بزرگها همیشه معادله های دشواری تو زندگی طرح می کنیم که اصلا یا حل نمیشن وهمیشه تو غم حل نکردنش می مونیم ویا با سختی و تلاش حل میشن و بعد می فهمیم اصلا ارزش اون همه انرژی و وقت صرف کردن نداشته.

بیایید سعی کنیم مثل بچه ها زیباییها رو ببینیم و زشتی ها رو کمتر مورد توجه قرار بدیم.زود از اشتباهات بقیه بگذریم و از کار بد خودمون گاهی شرمنده هم بشیم.....به دنبال لذتهای زندگی بدویم ولی دائم به خوشبختی فکر نکنیم.  ما هم مهربون بشیم با همه چیز حتی مورچه ها....ماهم به فکر گربه های گرسنه و پرنده های بدون دانه باشیم......ما هم به باغچه فکر کنیم و به پدر و مادر....

امروز که به آخر رسید توسط معادلات ساده و ترسیم های قشنگ بچه ها از زندگی،فکر میکنم چقدر خوش گذشت.امروز حتی گرمای شدید ظهر هم اذیتم نکردو صدای سر و صدای بچه ها....امروز یه روز خوب بود که گذشت! 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:16 توسط شهره| |

birthday.jpg image by rachellmt

امروز تولدمه ونمیدونم چرا همیشه روز تولدم غمی نرم ولطیف سعی میکند حسهای پنهان دلم را و حرفهای ناگفته و آرزوهایی را که هیچ وقت برآورده نشد در طول این عمر پر شتاب،با موجهایی مرموز به ساحل هزار افسوس بکشد ومن لجباز تر از او نمیگذارم این گنج پنهان باز شود و با گفتن شاید بعد.....آنرا به دریای باقی عمرم میکشانم.امید آن دارم یا آرزوهایم تغییر کنند ویا دید من عوض شود.نمیخواهم نگران آرزوهای برآورده نشده ام باشم!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:43 توسط شهره|

برای پدر واز پدر گفتنی زیاده و میدونم که نمیشه همه احساسمو بنویسم،چون مثل دوران کودکی که گاهی پدرم به سفر میرفت وقبل از سفر دلتنگش میشدم و هرشب تا زمانی که بر میگشت،گریه میکردم ،باید گریه کنم.....مگه میشه دلنگرانی های پدر و فکر و خیالهای جور و واجوری رو که برای بچه هاش داشته و هنوز هم راحتش نمیگذاره یادم بیاد و گریه نکنم؟پدر محکمترین،قابل اعتماد ترین و عمیق ترین موجود زندگیه و امیدوارم همه قدر ش رو بدونیم وبتونیم به اندازه نیمی از محبتهاش رو جبران کنیم.پدر عزیزم روزت مبارک!

برای بابک همسرم:

در ابتدای زندگی مشترک ،همیشه فکر میکردم چقدر برای تو و زندگیمون دارم ،مایه میذارم و تو شاید یه روزی قدرش رو ندونی ونتونی یه تکیه گاه محکم و یه دوست و یه رفیق راه  برای بقیه زندگیم باشی،گاهی از فکر کردن به آینده می ترسیدم.  میترسیدم زیباییها و شادیهای ابتدای زندگی ،چهره عوض کنند و روزی برسه که به روزهای رفته وجوانی بر باد رفته ام ،افسوس بخورم..............اون روزها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم،همه اون روزها عشق و دلهره تمام شدنش ،توامان همراه همیشگی من بودند و من هیچوقت با کسی سخنی از آن نمی گفتم تا این که خیلی زود باربد به دنیا آمد و من دیدم که تو یکباره به اندازه ده سال بزرگتر شدی، همه حرکات و رفتارت،پدرانه و مطمئن بود!تازه فهمیدم انتخاب تو به عنوان همراه تمام زندگیم، درستترین تصمیم زندگیم بود.چقدر به اولین بابا گفتن او ذوق کردی و من برق عشق را در چشمان صمیمی ات ،عاشقانه،دیدم و به خاطر سپردم.خیلی خوشبخت بودیم و شاید خدا استحقاق خوشبختی بیشتری برایمان رقم زد آنروز که در جشن تولد ا سالگی باربد،بیتای گلم را به ما داد.همان سال توانستیم خانه بخریم و من می ترسیدم که از پس کارهای بچه ها بر نیایم و تو در تمام آنروزها ،در کنار من بودی و تنهام نذاشتی.روزهایی که از فرط خستگی،حتی درست نمی توانستم بخوابم،تو بودی که مرا به آینده امیدوار می کردی.این روزها ،بچه ها ۸ و ۹ ساله شده اندو من در تمام این سالها دیدم که تمام نگرانی هایم بیهوده بوده و تو به قول خودت مثل کوه پشت ما ایستادی وهمیشه با امید زندگی کردن را به من یاد دادی. هر وقت که خسته از کار بر میگردی ،تمام شادیها را با خود به خانه می آوری ومن تمام خستگی هایم را فراموش میکنم و به قول خودت من دوباره سرحال و خندان میشوم!

امیدوارم بچه ها سالهای بعد و زمانی که بزرگ شدند،یاد شبهایی که تو تا دیروقت به عشق ما کار میکردی،یاد اون روزهایی که خیلی کوچک بودند و تو حمامشان می کردی،یاد اون وقتهایی که دو نفری وبا هم به آنها غذا میدادیم و هر کدام یکی از آنها را در آغوش میگرفتیم تا بخوابندو دفعه بعد عوضشون می کردیم که تبعیض قائل نشده باشیم ویاد تمام خوبی های پدرانه ات بیافتند وبتوانند از تو یاد بگیرند گذشت و فداکاری چگونه است!

بابک جان روزت مبارک!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:34 توسط شهره| |

من معتقدم زندگی همه آدما با هم فرق میکنه و هر زندگی یه رنگ و بویی داره.یادمه از بچگی وقتی وارد یه خونه میشدم خصوصا اگه بار اولم بود یه لحظه چشمامو میبستم و بو میکشیدم و با همون اولین استشمام حدس میزدم اون خونه چطوریه!واز همه بیشتر ،الآن یاد خونه ی مادر بزرگ مرحومم می افتم که زمستون و تابستون بوی سیب میدادوحس آرامش بخشی که نمی تونم برای دیگران خوب و روشن ترسیم کنم.حتی الآن هم بعد از این همه سال وقتی به اون روزهای دور ،اما عزیز برمی گردم و به اون خونه فکر میکنم رنگ آبی روشن تنها رنگ حاکم بر خیالهای کودکی منه!

یه مثال دیگه ،خونه یکی از دوستانمون که همیشه بوی توتون و قهوه میداد ویه جورکهنگی پنهان و آرام ورنگ غالب اون خونه علیرغم کدبانوگری بیش از حد خانم خونه و علاقه وافر من به او،قهوه ای بود.بگذریم همه اینها رو نوشتم که بگم:هر زندگی یه رنگ وبویی داره!

خیلی با خودم راجع به این قضیه فکر کردم ومسلم این که نتیجه من شاید با دیگران خیلی فرق کنه اما برای خودم دلایلی دارم که برام با ارزشند.این که ما توی زندگیمون از چه چاشنی و یاچاشنی هایی استفاده میکنیم اثر مستقیم داره توی رنگ و بوی خونه ما و حس ملموسی که نا خود آگاه به هر کسی که وارد خونه ما میشه منتقل میکنیم  و فکر میکنم این همون انرژی مثبت یا منفیه که هر سقفی در زیر خودش یه عالمه از اون رو پنهان کرده،گو اینکه این چیزی نیست که از دید برخی آدما بتونه پنهان بمونه!

من میگم زندگی بدون چاشنی و بدون دسر خیلی خسته کننده است و انگار یه جورایی به زور از گلوی روزگارمون پایین میره.مثل غذاهای بیمارستان که چون چاشنی ندارن اصلا به مذاقمون خوش نمی آن!بیشتر وقتها این چاشنی توی زندگی های پر از گرفتاری این روزها فراموش میشن که به نظر من می شه جلوی این فراموشی رو با حرکاتی فوق العاده ساده گرفت،نه کارهایی که هم سخته وهم هزینه بر!

اینجوریه که به زندگی رنگ و بوی خوب اضافه میکنیم و برعکس!چرا هر روز به شکرانه این نعمت بزرگ خدا که سالم از بستر بر می خیزیم،کمی عشق ،کمی محبت و کمی گذشت نذر عزیزانمان نکنیم ؟چرا خانه مان، مامن امن و آسایشی بی نظیر نباشد،که دوری از آن دلهایمان را به سوی هم بکشد و نتوانیم هیچ جایی را بهتر و بالاتر از آن بیابیم؟!

گاهی فکر میکنم منی که هر روز با عشق زندگی را شروع میکنم و حتی روزمرگی ها را نیز با عشق مزه دار میکنم،وشب با عشق به همراه فرزندان برگ گلم،به انتظار همسر عاشقتر از خودم و فرزندانم مینشینم،تا تمام بیرحمی های زندگی را با هم نبینیم و تمام خاکستری های زندگی مان را با رنگین کمان شور و شوق ،امید و مهر،محبت و عاطفه وعشق،با قلمی به قدرت همان عشق رنگ میکنم،مثل مادر بزرگم خانه ای با بوی سیب و رنگ آبی دارم  و یا......؟!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:50 توسط شهره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ